دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۱

من: خورشيد!
خورشيد: جان خورشيد؟
من: چت شده باز؟ چم شده باز؟
خورشيد: هيچی، مثل هميشه. شک کردم. شک کردی. به همه چيز. به خودم. به خودت.
من: خورشيد!
خورشيد: جان خورشيد؟
من: چرا هر دفعه کارت همينه؟ چرا عادت داری يه دفعه می زنی زير همه چيز؟ چرا چند وقته هر تصويری که هست رو يه دفعه می شکنی؟
خورشيد: آخه می دونی هميشه همينه. اگه تو نشکنی برات می شکننش. اگه خودت نزنی زيرش برات می زنن زيرش. به هيچ چيز عادت نکن. هر وقت ديدی از خودت خوشت اومد بشکن خودتو. نشکنی ميشکنن برات.
من: پس به چی بچسبم؟ "سايبان آرامش کجاست؟"
خورشيد: اگه خواستی به يه چيزی بچسبی بدون تنبل شدی. آرامش تو سايبون نيست. اگه رفتی خودتو زير يه سايبون جا کردی مطمئن باش زير پای خودتو خالی کردی.
من: من می خوام آروم باشم. تو آتيشی، تو می جوشی، من می خوام آروم باشم.
خورشيد: مگه می شه؟ من اگه نسوزم می سوزوننم. من اگه آروم بگيرم آرامشم رو می ريزن بهم. ولی وقتی داری قل قل می کنی، وقتی داری می جوشی ديگه هيچ کسی نمی تونه نزديکت بشه. اونقده خوبه اونوقت. اونوقت وسط اون قل قلا يه چيزی هست که آروم آرومه. يه چيزيه که قايم شده، محافظت شده.
من: خورشيد سخته. الانم داری منو می سوزونی. داری زيادی قل قل می کنی. می خوای من برم؟ دور بشم؟
خورشيد: آره. خيلی نزديکم شدی. داره کم کم ترس برم می داره. هر کی اومد نزديک سوزوندمش. تو رو خدا دور شو.
من: دلم برات تنگ می شه.
خورشيد: هيچ کس دلش برای يه خورشيد آتيشی بدون نور تنگ نمی شه. فقط عادته. عادت به آتيش. برو. برو. خيلی زود يادت می ره.

هیچ نظری موجود نیست: