پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۱
چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۱
از يادداشتهای شهر شولوغ:
کتاب می خوندم و چشمم افتاد به آينه جلوشو ديدم که داره بر و بر منو نگاه می کنه. عادت دارم خودمو بايد تو آينه ماشينا ببينم. اگه نبينم خفه می شم. هر دفعه که نگاه می کردم می ديدم بر و بر داره منو نگاه می کنه. وقتی پياده شدم گفت می شه مهمون من باشين؟ گفتم نه. گفت می شه بهم زنگ بزنين و بهم شماره رو با بقيه پول اومد بده که عين مرغ سر کنده از اونجا دور شدم و بيخيال بقيه پول شدم. اومد دنبالم و بقيه پول رو پس داد. تو اون ظهر داغ تابستونی عجيب ترين چيز برام اين بود که يه مرد از من خوشش بياد. حتی اگه يه راننده باشه. آخه احساس پژمردگی شديدی می کردم.
***
اومد دنبالم. 45 دقيقه منتطر بود. آخه بابا نمی ذاشت بيام بيرون. چند تا چاخان حسابی. اومدم پايين. ولی گوشواره هامو يادم رفته بود. از بس جر و بحث کرده بودم سرم درد می کرد. تازه کدئينم نداشتم بخورم. وقتی از اون دور وای ميسته نگام می کنه تمام تنم می لرزه. می دونم که اينجايی نيست. می دونم هيچ ربطی بهم نداريم. می دونم جنون آميز ترين کار عالم رو دارم انجام ميدم. اما خوبه. خيلی خوبه. آدما شايد فقط يه بار فرصت داشته باشن که نيمه گمشده اشون رو ملاقات کنن. حتی روزی که قرار باشه عقلمون سر جاش بياد و بريم هر کدوم پی کار خودمون پشيمون نيستم. اين روزا رو هيچوقت ديگه، هيچ جور ديگه نمی تونستم تجربه کنم. همونجور از دور نگام می کرد و من تنم می لرزيد و به اين چيزا فکر می کردم. رفتيم ميدون وليعصر سينما نمی دونم آفريقا بود يا قدس. اسم فيلم اثيری بود. اسم دختره خورشيد خانوم. البته دختره فقط يه وجه مشترک بامن داشت و اونم اين بود که مثل من ماليخوليائی بود. عشق جيگر بودن امين حيايی رو کشته بود. خوشم مياد ازش. ولی بدجوری دلم میخواد بزنم در گوشش. آخه خيلی سوسوله حرص منو در مياره! فيلم يه چيز عجيب غريبی بود و بين ايده های خوب و مزخرف حرکت ميکرد. از ديدن فيلم چيزی بهم اضافه نشد. اين سه روزه همش دارم شعرای فروغ رو می خونم. بهش حسوديم می شه. دلم می خواست مثل اون می تونستم شعر بگم. تو بانک هم که نشسته بودم منتظر پولم فروغ می خوندم. يه جوری بودم انگاری تازه کشفش کردم! متصدی فوضول بانک جلوی همه ازم پرسيد چی داری می خونی اينجوری رفتی توبحرش. يکی از مشتريای بانک که يه مرد مسن شمالی بود يه کارت پستال بهم نشون داد و گفت اين دختره خيلی شبيه شماست! دختره از اين لپ گلی لب قرمزيا بود. نمی دونم کجاش شبيه من بود! بعد از قيلم من تمام خيابونای اون منطقه رو دوست داشتم. راننده تاکسی خيلی مرد خوبی بود. معين گذاشته بود. باورت می شه معين رو هم دوست داشتم؟ باورت می شه برام مهم نبود کجام؟ باورت می شه سرم خوب شده بود بدون کدئين؟ باورت می شه ترافيک وحشتناک برام اصلا مهم نبود؟ باورت می شه ماشينا رو اصلا نمی ديدم؟ باورت می شه از ديشب ديگه برام هيچ چی مهم نيست؟ باورت می شه از ديشب به آرامش رسيدم؟ از ديشب که زير نور ماه، يه گوشه ای توی اين شهر شولوغ برگشت بهم گفت حتی اگه 10 دفعه ديگه هم شرطو ببازی ولت نمی کنم؟ باورت می شه دلم می خواد داد یزنم همه اين شهر شولوغ بفهمه و مثل من شاد باشه؟
***
ميدونم همش مال همين روزاست و فرداها حرف ديگه ای ميزنن. ولی همين امروزا رو خيلی دوست دارم. بدجوری بوی بارون ميدن. بدجوی.
کتاب می خوندم و چشمم افتاد به آينه جلوشو ديدم که داره بر و بر منو نگاه می کنه. عادت دارم خودمو بايد تو آينه ماشينا ببينم. اگه نبينم خفه می شم. هر دفعه که نگاه می کردم می ديدم بر و بر داره منو نگاه می کنه. وقتی پياده شدم گفت می شه مهمون من باشين؟ گفتم نه. گفت می شه بهم زنگ بزنين و بهم شماره رو با بقيه پول اومد بده که عين مرغ سر کنده از اونجا دور شدم و بيخيال بقيه پول شدم. اومد دنبالم و بقيه پول رو پس داد. تو اون ظهر داغ تابستونی عجيب ترين چيز برام اين بود که يه مرد از من خوشش بياد. حتی اگه يه راننده باشه. آخه احساس پژمردگی شديدی می کردم.
***
اومد دنبالم. 45 دقيقه منتطر بود. آخه بابا نمی ذاشت بيام بيرون. چند تا چاخان حسابی. اومدم پايين. ولی گوشواره هامو يادم رفته بود. از بس جر و بحث کرده بودم سرم درد می کرد. تازه کدئينم نداشتم بخورم. وقتی از اون دور وای ميسته نگام می کنه تمام تنم می لرزه. می دونم که اينجايی نيست. می دونم هيچ ربطی بهم نداريم. می دونم جنون آميز ترين کار عالم رو دارم انجام ميدم. اما خوبه. خيلی خوبه. آدما شايد فقط يه بار فرصت داشته باشن که نيمه گمشده اشون رو ملاقات کنن. حتی روزی که قرار باشه عقلمون سر جاش بياد و بريم هر کدوم پی کار خودمون پشيمون نيستم. اين روزا رو هيچوقت ديگه، هيچ جور ديگه نمی تونستم تجربه کنم. همونجور از دور نگام می کرد و من تنم می لرزيد و به اين چيزا فکر می کردم. رفتيم ميدون وليعصر سينما نمی دونم آفريقا بود يا قدس. اسم فيلم اثيری بود. اسم دختره خورشيد خانوم. البته دختره فقط يه وجه مشترک بامن داشت و اونم اين بود که مثل من ماليخوليائی بود. عشق جيگر بودن امين حيايی رو کشته بود. خوشم مياد ازش. ولی بدجوری دلم میخواد بزنم در گوشش. آخه خيلی سوسوله حرص منو در مياره! فيلم يه چيز عجيب غريبی بود و بين ايده های خوب و مزخرف حرکت ميکرد. از ديدن فيلم چيزی بهم اضافه نشد. اين سه روزه همش دارم شعرای فروغ رو می خونم. بهش حسوديم می شه. دلم می خواست مثل اون می تونستم شعر بگم. تو بانک هم که نشسته بودم منتظر پولم فروغ می خوندم. يه جوری بودم انگاری تازه کشفش کردم! متصدی فوضول بانک جلوی همه ازم پرسيد چی داری می خونی اينجوری رفتی توبحرش. يکی از مشتريای بانک که يه مرد مسن شمالی بود يه کارت پستال بهم نشون داد و گفت اين دختره خيلی شبيه شماست! دختره از اين لپ گلی لب قرمزيا بود. نمی دونم کجاش شبيه من بود! بعد از قيلم من تمام خيابونای اون منطقه رو دوست داشتم. راننده تاکسی خيلی مرد خوبی بود. معين گذاشته بود. باورت می شه معين رو هم دوست داشتم؟ باورت می شه برام مهم نبود کجام؟ باورت می شه سرم خوب شده بود بدون کدئين؟ باورت می شه ترافيک وحشتناک برام اصلا مهم نبود؟ باورت می شه ماشينا رو اصلا نمی ديدم؟ باورت می شه از ديشب ديگه برام هيچ چی مهم نيست؟ باورت می شه از ديشب به آرامش رسيدم؟ از ديشب که زير نور ماه، يه گوشه ای توی اين شهر شولوغ برگشت بهم گفت حتی اگه 10 دفعه ديگه هم شرطو ببازی ولت نمی کنم؟ باورت می شه دلم می خواد داد یزنم همه اين شهر شولوغ بفهمه و مثل من شاد باشه؟
***
ميدونم همش مال همين روزاست و فرداها حرف ديگه ای ميزنن. ولی همين امروزا رو خيلی دوست دارم. بدجوری بوی بارون ميدن. بدجوی.
خوب اينجا هنوز رسما افتتاح نشده. ولی تا حالا هيچوقت اينقدر دلم نخواسته بود تو وبلاگم بنويسم. هفته پيش که شروع کردم ديليت کردن وبلاگم دوستی گفت يه هفته صبر کن. خوشحالم که صبر کردم. يعنی صبر که نکردم. 15 باری هم دکمه ديليت رو زدم. ولی بلاگر قاط زده بود. بعدش يه هفته صبر کردم. يه جورايی به وبلاگم وابسته شدم. جنون نوشتن از نوع مزخرف و غير مزخرفش پيدا کردم. حالم بد بود اين هفته. چندشم شده بود. دلم شيکسته بود. دلم آتيش گرفته بود. خوب شايد بدترين حال وبلاگی رو هم داشتم. هزارتا اتفاق و سو تفاهم پيش اومد. حالا يه خورده از همه چی فاصله گرفتم. نمی شه فراموش کرد. نمی شه به روی خودت نياری و بگی چيزی نشده. دلم می خواست می خوابيدم و بعد چشامو باز می کردم و می ديدم که همه چی يه خواب بد بوده و حالا ديگه کابوس تموم شده. ولی خوب نمی شه که اينطوری شه. بايد سعی کنم از همه چی فاصله بگيرم. بايد حالا که کلی اتفاقای جادويی خوب برام افتاده سعی کنم از اون اتفاقا انرژی بگيرم و دلتنگيا رو فراموش کنم.