دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۱

براش "لالايی" گوگوش رو می خوندم. می گفتم:"لا لايی کن، لالايی کن، خورشيد تنهات نمی ذاره، دوست داره، دوست داره، می شينه پای گهواره". بعد از دو سال اونشب لالايی رو گوش دادم. اصلا يادم رفته بود. يادم رفته بود که بهش گفته بودم خورشيد تنهاش نمی ذاره. يادم رفته بود که گفته بودم می شينم پای گهوارش. خوب من خسته شده بودم از مامان شدن. خسته شده بودم از لالايی خوندن. اما قوله رو بهش داده بودم. اونشب که منو ديده بود و من بايکی ديگه رفتم يک ساعت پشت پنجره وايساده بوده. اون دور دورا رو نگاه می کرده. می خواسته ببينه خورشيدش با کی رفته.
همش تقصير من بود. خودم باعث شدم فکر کنه من خورشيد اونم. خودم باعث شدم فکر کنه هميشه يه مامان داره. خودم باعث شدم که مامانش باشم. همون روز بايد داد می زدم، فرياد می زنم که من مامانت نيستم. همون روز بايد بهش می گفتم که من يه مرد می خوام. يه کوه می خوام. اما تنهايی، تنهايی، تنهايی. همش تقصير تنهاييم بود. اگه تنها نبودم نمی ترسيدم از دستش بدم. اگه نمی ترسيدم از دستش بدم مامانش نمی شدم. اگه ...

هیچ نظری موجود نیست: