دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۱
مثل يه خواب می مونه. احساس می کنم خيلی آدم مزخرفی هستم. 24 سالمه و هنوز هم حرف مردم برام مهمه. به خاطر حرفهای يه سری ادم زدم زير همه چيز. دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای وبلاگم تنگ شده. اما هنوزم نمی تونم برم اونجا. هنوزم جراتشو ندارم پامو تو اون اين محيط بذارم. بعضی اوقات وقتی بعضی از نظرا رو می خونم تنم يخ می زنه. و باورم می شه حرفايی رو که زدن. الان همش اين سوال برام مطرحه، چرا من بايد اونجا بنويسم. چرا بايد از زندگی خصوصيم بنويسم. من چيز ديگه ای بلد نيستم. فقط بلدم قصه خودمو بگم. اما موندم. چرا بايد يه جايی که پر آدم نامحرمه اين قصه رو بگم. آدمی که قصه می گه بايد شجاع باشه. کاش شجاع بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر