شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۱
دلم می خواد چشامو ببندم. هيچی نشنوم. فقط انيگما باشه و من. نه گذشته ای، نه آينده ای، نه حتی حال. دلم می خواد چشامو ببندم و از خودمم بيام بيرون. اصلا منم نباشم. دلم می خواد به هيچ چی فکر نکنم. هيچ چی. دلم می خواد هی نپرسم چرا چرا چرا. دلم میخواد برم يه جايی. خيلی بالا. بالای بالا. دوست دارم زمان نباشه. هيچ زمانی. آدم نباشه. هيچ آدمی. مکان هم نباشه. هيچ مکانی. خلا. من هيچ، زمان هيچ.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر